دختری عاشق اما تنها
گلدون ها رو يكي يكي جلوي پنجره ها ميچينم... رنگ هاي زيبا و گرمي دارن،به دل ميشينن... صداي چلچله ها و قناري ها جو باشكوهي ساخته... ابپاش رو از زمين بر ميدارم و گل ها رو آب ميدم... . . . داخل كلبه ميرم، داره سفره رو مي چينه... گلدون سوسن و سنبل رو توي سفره ميذارم، سرم رو بلند ميكنم،نگاهم ميكنه، لبخند ميزنم،پيشونيم رو ميبوسه... شمع ها رو روشن ميكنم... قرآن رو باز ميكنه... و با هم دعاي تحويل سال رو زمزمه ميكنيم: _يا مقلب القلوب... . . . وسال تحويل ميشه، درآغوشم ميكشه و ميبوستم، و من اولين عيديم رو ميگيرم... 1پ.ن:عيد همه مبارك(پيش پيش)... 2پ.ن:سال تحويل دعاتون ميكنم،دعام كنيد... 3پ.ن:تولدم مبارك(1/1/1372)...! سوز سرما، خبر از بي حسي درختان ميداد و بي رحمي زمستان.... تاريكي شب،زوزه هاي بي وقفه ي باد،ترس را جرعه جرعه به كام رهگذران جنگل ميريخت و ناله هاي گرگ هاي گرسنه شبي ترسناك راترسيم كرده بود.... دخترك با گام هايي لرزان و سنگين همچون كسي كه،باري سنگين بر دوش دارد، آهسته قدم بر ميداشت... چهره ي مهتابييش در تاريكي جنگل واضح نبود. بي اختيار چانه اش ميلرزيد از ترس بود يا سرما كس نميداند...؟ دخترك خسته بر درختي سر ميخورد و بر زمين مينشيند؛ پاهاي برهنه اش را در چنگ ميگيرد و از درد ناله اي ميكند و سرش را بر ميگرداند.... ناگاه نوري به كمرنگي يك شمع در فرسخ ها چشمان درشتش را ريز ميكند... در دلش نوري به اندازه ي خورشيد بر روحش ميتابد... درد پاهاي خوش تراشش فراموش ميشود از ذهن درد آلوده اش. به سمت نور خيز بر ميدارد پشت در چوبي كلبه نفس گرمش را در سينه حبس ميكند و در ميزند.... صداي جير جير در او را به خود مي آورد... ...فانوس به دست در قاب در او را نظاره ميكند دخترك سرش را پايين مي اندازد... ...او را در آغوش ميكشد و سرش را با تمام احساسش ميبوسد و......وباز جير جير در... 1پ.ن:اين پست فقط از خودم نيست. 2پ.ن: اینجا به جز دوری تو ، چیزی به من نزدیک نیست... 3پ.ن:هم شادم هم غمگين... 4پ.ن:از ته دلت دعا كن دستت رو بذار رو قلبم بذار قلبم جون بگيره يه نفس بده به ابرا كه شايد بارون بگيره 5پ.ن:مگه تو نگفته بودي وقت عاشق ميشي انگار دل دريا رو گرفتي توي دستاي سپيدار؟ 6پ.ن:هم نفس... زجر نوشته هايم را كه ورق ميزنم،پر ميشوم از حس تلخي، كه به زور تازيانه هاي سنگي تو به خورد احساسات ظريف كودكانه ام داده ميشد؛ من زير بار اين تازيانه ها هزاران بار آرزوي ديدار فرشته اي را داشتم كه همه از او در هراسند. تو معشوقه اي بودي از جنس سنگ، از جنس آتش،از جنس همان تازيانه ها ...تو بودي... ...و من زير بار رفتنت جان مي باختم ونميدانستم كه چطور دلت ميتوانست مراآنچنان رها كند؛اي دريغ كه دلت ازسنگ بود؛تو ميرفتي ومن تو را به تك تك ستاره ها سپردمت،چقدر اين معصومه دل صبور بود آن لحظه كه حتي نميچكيد.... 1پ.ن:دوستان عزيز تمام اين نوشته ها دست نوشته هاي من هستند لطفا لطفا لطفا پراكندشون نكنيد. با تشكر 2پ.ن:خوش به حالشان كه لنگه ي همند،لنگه هاي چوبي در، حياطمان گر چه كهنه اند و جير جير ميكنند...... 3پ.ن:دلم تنگه... 4پ.ن:كي ميگه من مرموزم؟؟؟؟ 5پ.ن:هم نفس... آرزو هاي نخ نما شده.. تار پودي كه ازهم فرار ميكنن... دفتري كه جوهر روش ثبات نداره... مريمي كه پر پر شده... شمعي كه خاموش شده... دختري كه به انزوا كشيده شده... احساسي كه ته مونده هاش حتي مثقالي نميشه.... قلبي كه تكه تكه هاش فقط در جگرم فرو ميره وزخمي ترم ميكنه... . . . و مردي كه سر تا سر زندگيمو به سخره ميگيره... 1پ.ن:واقعا چرا به اون چيزايي كه خواستم نرسيدم؟ 2پ.ن:اين جا مي زدن را هركس از بنياد ميداند 3پ.ن:احساس ميكنم همه ي غم ها عالم ريخته تو دلم 4پ.ن:ساقيا امشب صدايت با صدايم ساز نيست يا كه من بسيار مستم يا كه سازت ساز نيست ساقيا امشب مخالف مينوازد تار تو يا كه من مست و خرابم يا كه تارت تار نيست؟؟؟ دفتر غم را گشودم باز تلخ و بي واژه حرف هاي سرد و بي جاني چاره اي جز رنج بردن نيست كار من جز بستن نقش از براي درد هايم نيست زندگي تك راه اين دنياي بيرنگيست خودم ۱پ.ن:دیر اومدم میدونم... ۲پ.ن:حوصله خودم رو هم نداشتم چه برسه به اینجا.... ۳پ.ن:همه چیزو گفتم"این تنها رازم بود... ۴پ.ن:دانشگاه قبول شدم... با عرض پوزش تعداد زیادی از لینک هام حذف شدند البته تاخواسته لطفا منو ببخشید و لطفا یه بار دیگه تقاضای لینک بدید. ممنونم گوشه اي كز ميكنم و ميشينم، براي يه لحظه تنم يخ ميكنه... براي يه لحظه دستام دستاتو طلب ميكنه... براي يه لحظه چشمام نگاتو تكرار ميكنه... براي يه لحظه همه چيزايي كه ميخوام رو ميبينم... فقط براي يه لحظه... صداي پايي كه روي راه پله ها ي چوبي حركت ميكنه، منو به خودم مياره... ابروانم رو در هم ميكشم... دلم نميخواد خلوتم به هم بخوره،اما ميخوره... شمعداني كه با نور سه شمع، اطرافم رو روشن كرده رو برميدارم و بلند ميشم... در اتاقك رو باز ميكنم ... سرمو بالا ميارو و به راه پله نگاه ميكنم... از چيزي كه ديدم شك ميكنم، چشمام رو ريز ميكنم... . . .نه اشتباه نميكنم، به شدت خودم رو در آغوشش مياندازم و بغضمو رها ميكنم... دستمو ميكيره و به چشمام نگاه ميكنه ... و باز منو در اغوش ميكشه.... 1پ.ن:براي بهترين هم نفس... 2پ.ن:نميدونم كي يا كجا بود،فقط ميدونم بارون ميباريد... 3پ.ن:دوستاي گلم از اين به بعد لينك هايي كه در تعامل نيستند پاك ميشن،با عرض پوزش اما مجبورم بعضي از دوستان اعتراض كردن كه به خاطرلينك هاي بلا استفاد لينك ما در آخر قرار گرفته. 4پ.ن:پست بعدي در انتظار شماست خودتان انتخاب كنيد وقتي يه آدم كه حداقل واسه خانواده خودش عزيزه، به خاك سپرده ميشه، وقتي زمين رو ترك ميكنه و با ستاره ها همسفر ميشه، وقتي ميره، دور ميشه و تنها جسم سردش باقي ميمونه... چقدر براي عزيزانش سخت... چقدر سخت ميگذره... روحت شاد دايي عزيزم. 1پ.ن:براي هميشه اومدم.اومدم كه بمونم. 2پ.ن:كنكور هم تموم شد. 3پ.ن:يادگارت را كه در دست ميگيرم، نفسم پرميشود از، حكايت دير آمدگان از ياد رفته دلم تنگ ميشود... 4پ.ن:هم نفس... نگه دگر به سوي من چه ميكني؟ چودر بر رقيب من نشسته اي به حيرتم كه بعد از آن فريب ها تو هم پي فريب من نشسته اي به چشم خويش ديدم آن شب اي خدا كه جام خود به جام ديگري زدي چو فال حافظ آن ميانه باز شد تو فال خود به نام ديگري زدي... فروغ 1پ.ن:اينجا متروك نيست من اومدم... 2پ.ن:سرم شلوغ بود عذر ميخوام. 3پ.ن:هم نفس... ۴پ.ن:دوستای خوبم خواستم واسه همه نظر بذارم اما تلاشم بی نتیجه بود به زودی بر میگردم بعد کنکور. عزیزانی که درخواست لینک داده بودید به زودی لینک میشید. بخار شيشه ها رو كدر كرده... با نك انگشتم قلبي ميكشم... بيرون رونگاه ميكنم، برف زمين رو سفيد كرده... چقدر همه چيز جذابه... گرماي دستي كه دور كمرم حلقه ميشه، منو به لحظه مياره... صورتم رو بر ميگردونم و به چشماش نگاه ميكنم... ميبوستم و در آغوشم ميكشه... مثل دختر بچه ها از دستش فرار ميكنم و بيرون ميرم، ميخنده و دنبالم ميدوه... جيغ ميكشم و فرار ميكنم... قهقه ميزنه و اخطار ميكنه... به ناگاه زمين ميخورم... جيغ ميكشم،نه از درد بلكه از ترس. بهم نزديك ميشه و خودش رو روي برف ها ميندازه... دستم رو ميگيره و بلند ميشه،بلند ميشم، در آغوشم ميكشه و، چرخ ميزنه... چرخ ميزنه... چرخ ميزنه... وبرف به شادي براي ما ميباره... 1پ.ن:براي بهترين هم نفس... 2پ.ن:براي دوستاني كه تاريخ تولدم رو پرسيده بودن1/1/1372 3پ.ن:خدايا شكرت. هوا تاريك،تاريكه. يك آن سرما به وجودم رخنه ميكنه، شالم رو محكمتر دورخودم ميپيچم، احساس خفگي ميكنم، پنجره رو باز ميكنم، و يك مشت هواي تازه رو تو دستم جا ميدم، وبه خورد خودم ميدم... چشمام رو ميبندم و باتمام وجودم نفس ميكشم... و يك آن بوي بارون رو احساس ميكنم، چشمامو باز ميكنم و نگاه ميكنم،لبخند ميزنم، باروووون؟؟؟ پنجره رو ميبندم و به سرعت از اتاق بيرون ميرم، پله ها دو تا يكي عقب زده ميشن وبالاخره.... بالاخره ميرسم به بارون،وبا پاي برهنه زير بارون ميدوم... ممممم...،چه طراوتي دارن اين قطره هاي كوچيك... بلند بلند ميخندم و صورتم رو به سمت آسمون ميگيرم، خيس ميشم و شاد... يك آن صداي پاي كسي كه روي آب قدم ميزنه منو به خودم مياره، زل ميزنم به تاريكي... يه قامت بلند تاريكي رو ميشكافه و نزديك ميشه... چشماي من ريز و ريزتر ميشه تا بلكه بفهمم چه كسي آرامشم رو چنگ زده! مردي رو ميبينم كه با فانوس كم نورش و با لبخندي به سمت من مياد... ناخودآگاه لبخند ميزنم، نزديك و نزديكتر ميشه و در آغوشم ميگيره و پيشونيم رو ميبوسه... آروم ميشم و فرياد ميزنم دوست دارم... موهام رو كنار ميزنه و تو گوشم آروم زمزمه ميكنه«عاشقتم» ... به چشماش نگاه ميكنم،به چشمام نگاه ميكنه... . . . و گم ميشيم تو تاريكي... 1پ.ن:براي بهترين هم نفس... 2پ.ن:چه جذاب است گاهي بازي زندگي...! چه كردي... امشب به خاطر پايان حزن انگيزت، كلاغ ها بر بالينم نشستند، و به شادي برايم تلخ نواختند... دلم خون شد... به خاطر بسپار... ۱پ.ن:به خاطر تاخيرم عذر ميخوام. ۲پ.ن:دستم شكسته! ...و این آرامش شبها... در این سرما؛در این تنهایی و غمها... و در پایان این روزان پاییزی، به شوقم میبرد آرم تر از ريزش برگ ها... خودم دفترم رو از نو باز ميكنم،به اميد يك برگ سفيد... براي سياه كردنش با نوشته هاي تلخ... اما دريغ،نيست كه نيست... دفترم رو ميبندم و به فكر فرو ميرم... : : : دفتر رو كنار ميگذارم،و دفتر تازه اي رو باز ميكنم... با خودم فكر ميكنم:حيف نيست كه اين برگ هاي سفيد، با نوشته هاي تلخ من به اسارت كشيده بشن؟؟؟ و اينبار دفتر پر ميشه از زيبا يي ها...... 1پ.ن:و قلب اين كتيبه مخدوش كهدر خطوط اصلي آن دست برده اند به اعتبار سنگي خود ديگر احساس اعتماد نخواهد كرد فروغ 2پ.ن:هم نفس... من گلي بودم در رگ هر برگ لرزانم خزيده عطر بس افسون در شبي تاريك روييدم تشنه لب بر ساحل كارون بر تنم تنها شراب شبنم خورشيد ميلغزيد يا لب سوزنده مردي كه با چشمان خاموشش سرزنش ميكرد دستي را كه از هر شاخه ي سرسبز غنچه ي نشكفته اي مي چيد ... فروغ 1پ.ن:آرامش عجيبي دارم... 2پ.ن: ایمان داشته باش به بردن!برگ برنده از آن تو خواهد شد! 3پ.ن: من تو را ميفهمم تو مرا ميخواهي و همين ساده ترين قصه ي يك انسان است... 4پ.ن:هم نفس... دارم ميميرم... هر چي بيشتر دست و پا ميزنم، بيشتر فرو ميرم... جيغ ميكشم،فرياد ميزنم.... هيچ كس نيست؛ دارم فرو ميرم تو باتلاق، نميتونم خودمو نجات بدم، و هيچ اثري ازم نميمونه... . . . جيغ ميكشم و از خواب ميپرم، ترسيدم... بدنم خيس خيس،ميلرزم... يهو ميزنم زير گريه... هوا تاريكه، در اتاق باز ميشه... ميترسم خودمو جمع ميكنم، تو رو ميبينم، مياي داخل... دستمو ميگيري و ميبوسي، آروم بغلم ميكني... و تو گوشم آروم ميگي: دوست دارم... آروم ميشم... چشماموميبندم... سرموميذارم رو شونه هات، و با آهنگ نفسات خوابم ميبره... 1پ.ن:ثانيه را پس بزن شايد عشق را از پس زمان پيدا كنيم... 2پ.ن: من تو را ميفهمم تو مرا ميخواهي و همين ساده ترين قصه ي يك انسان است! 3پ.ن:من سر زنم به سنگ و تو ساغر زني به غير...1 4پ.ن:هم نفس من... بي رمق و خسته وارد اتاقم ميشم... تاريكه،چشمام رو ميبندم تا به تاريكي عادت كنه... به طرف تختم حركت ميكنم و خودم رو روي تخت رها ميكنم... يادم ميافته به تمام اتفاقات ريز و درشت،تلخ و شيرين... قطره اشكي از گوشه ي چشمم رها ميشه... و بغضم ميشكنه... صداي تيك تيك ساعت،صداي گريه م،... چه خفقان آور شده اين جو نكبت بار... كمي آروم ميشم سرمو ميذارم روي بالشت و به سقف خيره ميشم... فكر ميكنم،فكر ميكنم،فكر ميكنم... چقدر بچه بازي شده اين قسمتي كه مربوط به بزرگاست! چقدر بيخود شده اين قسمتي كه مهمترين جزء زندگي ماست! چقدر مسخره شده اين عشق...!!! چقدر كثيف شده اين قديس عشاق...!!! 1پ.ن:تنها تو فاتحي...تنها من عاشقم... 2پ.ن:حكمت قصاص است،قلب آه اي قلب... 3پ.ن:دقيقا دارم نقش مرده متحرك رو بازي ميكنم! 4پ.ن:بي لياقت بازم خيانت؟؟؟ديگه برو به جهنم... 5پ.ن:دوست عزيز تمام مطالب اين وب دست نوشته هاي منه احساساته منه عاجزانه تقاضا ميكنم اين مطالب پراكنده نشه اگر خواستيد از اين نوشته ها استفاده كنيد در وبلاگتون لطفا منبع رو ذكر كنيد اين نوشته ها يتيم نيستند. با تشكر از چه بنويسم براي تو كه راه ورود به قلبم را خوب ياد گرفته اي؟؟؟ از چه بنويسم براي تو كه در تاريكي شب زير انبوه درختان بر لبانم بوسه اي حك كردي؟؟ از چه بنويسم براي تو كه آتش قلبم را باز هم روشن كردي؟؟؟ چه بگويم از حسي كه اينبار مرا ميترساند و به وحشت مي اندازد؟؟؟ و بيشتر از همه از اين ميترسم كه درك نكني حال آشفته ام را... چگونه باور كنم دست هايي را كه به سمتم دراز كرده اي؟ نميدانم بايد چه كنم... نميدانم كه تركم خواهي كرد يا نه،اما ميدانم كه عشق را از تو گدايي نخواهم كرد... اگر حسي هست خودت آنرا به من هديه كن،اما هديه ات را هيچ گاه از من نخواه... اگر قلبم را به اسارت بردي ببر،اما هيچ گاه شكنجه اش نكن كه قبلا شكسته است... 1پ.ن:احساساتمو درك ميكني...؟ 2پ.ن:يه فاصله رو احساس ميكنم...نميدونم بايد چه كنم...!؟ 3پ.ن:هر وقت ازم ناراحت ميشي بهم بگو،دوست ندارم ناراحتيتو. 4پ.ن:دوست دارم... 5پ.ن:دير آپ ميكنم چون سرم وحشتناك شلوغه؛از همه معذرت ميخوام. 6پ.ن:همه مطالب اين وب دست نوشته هاي خودمه لطفا پراكندش نكنيد حداقل منبعش رو ذكر كنيد. روي تخت خوابي كه با مخمل تزيين شده،دراز ميكشم... اتاق تاريكه وچيزي به چشم نمي آيد... عطرمريم به وضوح در اتاق شنيده ميشه... نگه داشتن پلك هايي كه سنگين شدن برام سخت ميشه... پس چشم هام رو ميبندم و به فكر فرو ميرم... اي كاش اولين قدم رو درست برداشته بودم، شايد الان اينجا پايان من نبود... حالا ديگه عطر مريم به سختي شنيده ميشه، بوي تند گاز در اتاق پيچيده... در و پنجرهها بسته هستن،وبدنم كرخت شده... چه مرگ آرومي...... فرشته اي رو ميبينم كه به سمت من ميآيد، با ارامش خاصي ميپرسه: آماده اي..؟؟؟ آروم جواب ميدم: البته... دستم رو ميگيره، اما رها ميكنه...! شايد پشيمان شده...! نگاهش ميكنم،نگاهي پر از پرسش... به عقب قدم بر ميداره و ميره.... بهت زده رفتنش رو تماشا ميكنم... چرا منو نبرد؟!؟!؟ . . . صداي آرامي زمزمه ميكنه: بلند شو،اين مسير زندگيست،نه مرگ... پيمانه ي عمرت هنوز به سر نيامده است... 1پ.ن:دلت سنگ است باكي نيست ميجنگم... 2پ.ن:وقتي دلتنگت ميشم...نگرانت ميشم...بهت احتياج پيدا ميكنم...بايد چه كنم؟ 3پ.ن:امشب براي گريه ام يك شانه ميخواهم كه نيست... صداي باد كه چمن ها رو نوازش ميده برام لذت بخشه... پا برهنه روي چمن هاي خيس قدم زدن برام لذت بخشه... كنار جوب آب نشستن و گذاشتن پاهام تو آب برام لذت بخشه... بستن چشمامو احساس آرامش كردن برام لذت بخشه... زمزمه كردن يه شعر و دويدن تو آب برام لذت بخشه... زير بارون خيس شدن برام لذت بخشه... زندگي برام لذت بخشه... من آماده ام زندگي... 1پ.ن:شادم؛شاد... غروبي غم انگيز، هوايي پاييزي، باراني نم نم، كوچه اي خلوت و طولاني، دختري تنها، با كوله باري لبريز از اشك... ۱پ.ن:مونس تنهاي هام شده تنهاييم...! ۲پ.دلم برات تنگ شده... ۳پ.ن:دوست دارم... اي كاش سير ميكردم در همان دوران شيرين بچگي، كه گاهي با طعم شور اشك ادغام ميشد... اي كاش سير ميكردم در همان دوران شيرين بچگي، كه هيچ كس به بچه بازي هايم نميخنديد... كاش كاش كاش... كاش هنوز هم دختر بچه اي 3ساله بودم كه قهقه هايش فلك را به لرزه در مي ورد... 1پ.ن:دلم خيلي گرفته... 2.پ.ن:خنده ام ميگيره از حرفت خيانتكاري كه حالا خودش خيانت ديده!!!دروغ؟!؟!؟ 3پ.ن:تنهام مثل قبل،با اين تفاوت كه حالا عاشق تنهاييم هستم... كنار ساحل مي ايستم، به موج هايي نگاه مي كنم كه با خشونت به ساحل سيلي ميزنند... اما ساحل سر سوزني شكايت نميكنه...! به ساحلي نگاه ميكنم كه جاي سيلي هاي امواج روي گونه هاش حك ميشه... اما لب وا نميكنه...! به صدف ها نگاه ميكنم كه امواج چطور اونا رو به يغما ميبره... باخودم فكر ميكنم آيا انقدر مي ارزم كه امواج منو هم با خودشون ببرن؟؟؟ و حركت ميكنم به سمت دريا... ميرم،ميرم،ميرم... . . . . ناپديد ميشم بين آبي ها... و امواج جسمم رو به جاي دوري خواهند برد... 1پ.ن: اینجا به جز دوری تو، چیزی به من نزدیک نیست...! 2پ.ن:خدا هم خوب می داند که این عدل زمینی,عدل کم دارد...! 3پ.ن:بخدا مردم از اين حسرت،كه چرا نيست در آغوشم... ۴پ.ن:از دوستانی که تو پست قبلی تقاضای لینک کرده بودن میخوام که یه بار دیگه آدرس و اسم وبشون رو بدن مرسی. از دور ميبينمتون... صداتونو ميشنوم... ميبينم كه دستت تو دستاشه... ميبينم كه ميخندين... ميبينم كه ميدوين... ميبينم، ميبينم كه در آغوشش ميكشي... اما... اما من تنهام... صورتم خيسه... قلبم شكسته... افتادم روي زمين... نيستي كه دستامو بگيري،نيستي... 1پ.ن:داغونم،صدات داغونم كرده،فكرت داغونم كرده،يادت داغونم كرده... 2.پ ن:دلم خيلي گرفته،خيلي... كنار پنجره مي ايستم و به تاريكي شب و درخشندگي ستارها خيره ميشم... با خودم فكر ميكنم اگه من ستاره بودم چقدر خوب بود... اشك تو چشمام حلقه ميزنه... آخه اونوقتا موقع شب به ستارها نگاه ميكردم، پرنورترينش رو نشون ميكردم، و ميگفتم اين ستاره ي خوشبختي ماست... ولي افسوس كه برعكس شد... نسيم خنكي به صورتم ميخوره... چشمم رو ميبندم و قطره ي اشك روي صورتم سر ميخوره.... پنجره رو ميبندم و به هق هق ميافتم... دستم به لرزه مي افتته... قلبم به درد ميآد... طاقتم تموم ميشه، پنجره رو باز ميكنم، و خودمو رها ميكنم تو خلا اجسام... ودقايقي بعد پرواز ميكنم بالاي سر جنازه اي كه آروم گرفته... 1پ.ن:دیدن لبخند انهایکه زجر میکشند از اشک هایشان دردناک تر است... 2.پ.ن: پنجره را باز بگذار برو دلم به وسعت تمام حرف هاي ناگفته گرفته... ۱پ.ن:من به امار زمین مشکوکم.. اگراین سطح پراز ادمهاست..... پس چرا اینهمه ادم تنهاست؟!!؟ ۲پ.ن:لطفا بگید آپ بعدی چی بنویسم موضوعش رو شما انتخاب کنید اینبار... بوي نم بارون همه جا رو پر كرده،هوا تاريك و دلچسب... بارون طراوت عجيبي به همه جيز داده... اما...با يه دلتنگي خاص.... دلم گرفته،دستم رو باز ميكنم،قطره هاي بارون رو احساس ميكنم، چشم هام رو مي بندم و نفس عميقي ميكشم... شايا،شايد ميخوام تمام عطر بارون رو يه جا استشمام كنم... احساس سرما به وجودم رخنه ميكنه،چشمامو باز ميكنم،يه قدم به عقب برميدارم روي صندلي چوبي ميشينم و اونو به حركت در ميارم... صداي حركت صندلي آرامشي عجيب رو به من هديه مي كنه... باز چشمامو ميبندم و به گذشته فكر ميكنم... قطره ي اشكي روي گو نه هام شروع به دويدن مي كنه... چه گذشته ي تلخو حسرت باري... چشمامو باز ميكنم...شايد ترسيدم... ترس از گذشته...؟؟؟...نمي دونم... چقدر سردم شده،بدنم يخ كرده... چرا گرم نميشم؟!؟!؟!؟ هوا كه سرد نيست، به اطرافم نگاه ميكنم و خودمو روي صندلي چوبي ميبينم، كه آروم چشمامو بستم و به خواب عميقي فرو رفتم... لبخند تلخي ميزنم وبا خودم فكر ميكنم: اين همون آرامشي بود كه منتظرش بودم... 1پ.ن:پر پروانه شكستن هنر انسان نيست...! 2پ.ن:وقتي تنهايي بهت فشار مياره،وقتي خسته اي وقتي بريدي... 3پ.ن:دوستاي خوبم سلام از نظراتون ممنونم و از ااينكه تنهام نميذاريد متشكرم،دوستاي گلم مطالبي كه اينجا نوشته ميشه دست نوشته هاي خودمه پس لطفا اگر ميخواييد از اونا استفاده كنيد منبعش رو كه وب منه ذكر كنيد ممنون ميشم. خودم رو روي صندلي جا به جا ميكنم، صداي جير جير صندلي بلند ميشه... فرسوده شده... شالم رو محكمتر دور خودم مي پيچم تا گرم بشم، فنجون قهوه ره توي دستم فشار ميدم و يكم ازش ميخورم... چشمامو ميبندم و يه نفس عميق ميكشم... به روبه رو خيره ميشم، چقدر زيباست غروب آفتاب پشت اين همه درخت... . . . چشم هام ثابت مي مونن، فنجون از دستم ميوفته، و چند دقيقه بعد... . . . صداي ضجه ها تمام كلاغ ها رو به پرواز در مياره... 1پ.ن:واسه چي اينهمه ادعا داري خيانت كار؟؟؟ 2پ.ن:تو هم برو... 3پ.ن:ديگه پيشكشت تموم دنيا فقط خدا و هيچ كس بازی شروع می شه .............. من چشم هایم را می بندم............ تا ۱۰۰ می شمارم ۳.۲.۱.۴.۵.....................۱۰۰ چشم هایم را باز می کنم...... تو نیستی نه هستی می بینمت........... پشت ان درختی فقط هم بازی دیگری پیدا کردی............. ۱پ.ن:جسيكاي عزيز ممنون از نظرت من شيرازم. ۲پ.ن:ببين داري با من چيكار ميكني...خوب ببين... ۳پ.ن:مجال بی رحمانه اندک بود و واقعه سخت نا منتظر! ۴پ.ن:چقدر گريه آدمو سبك ميكنه... خدايا تو كه از دلم خبر داري،تو كه از حالم خبر داري تو كه ميدوني دروغ نگفتم، تو كه ميدوني خيانت نكردم ،تو كه خودت ميدوني جرا ترسيدم از چيزي كه ازم خواست چرا كمكم نكردي؟پس كجايي؟چرا نميايي پايين بگي اين بيچاره دروغ نميگه؟پس چرا وقتي التماست مميكنم منو ببر پيش خودت به حرفم گوش نميكني؟ چرا وقتي دلمو به يكي خوش ميكنم وقتي ميشه آرامش وجودم ميره تنهام ميذاره جرا وقتي بهم ميگه عوضي و ميره ميگه گمشو ميگه.... نمياي دستمو بگيري تا زمين نخورم؟چرا وقتي زانو هام شل ميشه،بدنم يخ ميكنه،صورتم خيس ميشه حمايتم نميكني؟مگه يه دختر چقد ميتونه قوي باشه؟خدايا خودت ميدوني از همه خوردم همه زدنو شكستن اين قلب بيچاره رو .چرا اومد تو زندگي من؟چرا اون حرفا رو زد چرا اينكارو كرد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اشكالي نداره گله اي ندارم از اون از تو از زندگي گله اي ندارم از خودم گله دارم از خودم.ازت ناراحت نيستم غريبه اي كه با دلم آشنا بودي،ولي يادت باشه دير اومدي و زود رفتي.تهمت زدي و رفتي.نفرين كردي و رفتي.اما بدون اشتباه كردي اشتباه. 1پ.ن:شيشه ي دل را شكستن احتياجش سنگ نيست...! 2پ.ن:با داغون كردن من آروم شدي؟؟ 3پ.ن:اگه ديگه ننوشتم بدونيد از قيد زندگي خلاص شدم هر چند ميرم جهنم اما راحت ميشم. 4پ.ن:بعضي وقتا خودكشي لازمه. 5پ.ن:هيچ وقت خدافظي نميكردم چون برميگشتم اما حالا خدافظي ميكنم چون شايد بر نگردم. 6پ.ن:خدافظ.
| Design By : Night Skin |


